الشيخ البهائي العاملي
67
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )
يا رب چه فرخ طالعند آنان كه در بازار عشق * دردى خريدند و غم دنيا « 1 » ى دون بفروختند در گوش اهل مدرسه يا رب بهائى شب چه گفت ؟ * كامروز آن بيچارگان اوراق خود را سوختند شربت ديدار دگر از درد تنهائى بجانم يار مىبايد * دگر تلخست كامم شربت ديدار مىبايد ز جام عشق او مستم دگر پندم مده ناصح ! * نصيحت گوش كردن را دل هشيار مىبايد مرا اميد بهبودى نماندست اى خوش آنروزى * كه ميگفتم علاج اين دل بيمار مىبايد بهائى بارها ورزيد عشق ، اما جنونش را * نمىبايست زنجيرى ، ولى اين بار مىبايد گنج ازل يك گل ز باغ دوست كسى بو نميكند * تا هر چه غير اوست بيك سو نمىكند روشن نمىشود ز رمد چشم سالكى * تا از غبار ميكده دارو نمىكند گفتم ز شيخ صومعه كارم شود درست * گفتند او بدردكشان خو نمىكند گفتم روم بميكده ، گفتند پير ما * خوش ميكشد پياله و خوش بو نمىكند
--> ( 1 ) - نخ دين